تبليغاتX
نیلوگویه

نیلوگویه

پراکنده گویی های یک مطالعات فرهنگی چی!

دیوانگی را زندگی کن!

دیوونه های زیادی دور و بر ما وجود دارند، اما دیوونه ها با هم دیگه فرق هم دارند، یکی مثل من می دونه دیوونه است؛ یکی هم دیوونه تر از من و امثال منه اما سعی وافر داره که نشون بده خیلی عاقله و بهش بگی بابا ایول توام از خودمونی که دیوونه، بهش بر می خوره و می گه: چی؟!؟ به من میگی روانی؟! من نمی دونم چرا واقعا؟!؟ بابا جان دیوونه ای دیگه! اصلا مگه میشه تو این دور و زمونه زندگی کنی و یک لحظه ات خنده باشه و یک لحظه ات گریه، بعد دیوونه نباشی! حالا دو کار میشه کرد یا بپذیری بری دکتر و قرص بخوری و تا آخر عمرت صد تا کار دیگه بکنی یا نه مثل بنده با این دیوونگی بسازی و باهاش حال هم بکنی! البته اگه داری به مرز جنون می رسی و به شوک نیاز داری که بحثش فرق می کنه دیگه! اما اینکه بخوای مصرانه نپذیری و به زور قاطی جماعت عاقل نما بشی این خودش یه جور دیوونگی محسوب میشه! حالا از من گفتن بود!والله!

+ نوشته شده در  ساعت 12:20  توسط نیلوفر   | 

پرسونای برگمان و ایدئولوژی مادری

وقتی پرسونای برگمان را دیدم این مونوگ آلما من رو به شدن میخکوب خودش کرد :

«وقتی که فهميدی حامله شدی ترس برت داشت، ترس از مسوليت، ترس از پايبند شدن، ترس از اينکه مجبور بشی تئاتر رو کنار بگذاری، ترس از درد، ترس از مرگ، ترس از اينکه بدنت باد بکنه و متورم بشه...تمام مدت نقش بازی ميکردی نقش يک مادر خوشحال که داره انتظاره فرزندش رو ميکشه...در اين مدت چند بار سعی کردی اون جنين رو سقط کنی اما نشد وقتی فهميدی که ديگه نميشه جنين رو سقط کرد از بچه ات متنفر شدی و آرزو ميکردی که مريض بشی، آرزی ميکردی که سر زايمان بميره..آرزو ميکردی که بچه ات مرده بدنيا بياد...تو با نفرت به نوزادت که به سختی به دنيا اومده بود نگاه ميکردی و با خودت آروم زمزمه ميکردی: نميشه همين الان بميری؟»

الیزابت در اوائل فیلم وقتی عکس بچه اش رو می بینه احساس می کنه که اون بچه باعث شده او از خود واقعی اش دور بشه، و عکس بچه رو به راحتی پاره می کنه! در واقع ایدئولوژی ای رو پاره می کنه که باعث شده او نقاب بر چهره بگذاره،چرا که قرار است برگمان در فیلم خودش نقاب روی صورت کسی نگذاره!

وقتی این مونولوگ ها رو می شنیدم احساس می کردم که این احتمالا همون حسیه که من در قبال مادر بودن دارم...من از همه وحشت های الیزابت وحشت دارم...من حاضر نیستم به خاطر مادر بودن و مادر شدن و مادری کردن از خودم سرمایه گذاری کنم! هر جا هم که این حرف رو زدم با نگاههای غضب آلود و عاقل اندر خل و چل دیگران مواجه شدم! اما من حاضر نیستم حقسقت رو پنهان کنم و نقش بازی کنم!

صفت "مادری" عموما یک صفت مقدس شمرده میشه...وظیفه ای که همیشه توی هاله ای رازآلود از قداست و معنویت پیچیده میشه...به شکل عام همه زنها به شکل بالقوه مادرند و محال است زنی پیدا کنی که نخواهد مادر باشد و به ویژه یک مادر خوب باشد یا به عبارتی یک مادر ایدئولوزیک...وقتی امری طبیعی فرض میشه به غایت اعصاب خرد کن از آب در میاد...وقتی طبیعی میشه تبدیل میشه به امری غیر تاریخی و این فقط ایدئولوژی است که تاریخ ندارد...مادری هم امری است ایدئولوژیک...آندریا اورلی، متفکر فمنیست معتقد است که ایدئولوژِی مادری یک پدیده طبیعی نیست و یک عمل ویزه فرهنگی است که در پاسخ به نیازهای خاص تاریخی و اقتصادی به وجود آمده.یعنی اگر زنی از مادر شدن و مادری کردن خوشش نیاید یا بخواهد به شیوه خودش مادر باشد و نه مادر-نگهبان، غیر طبیعی است چون ملاک طبیعت است!

برگمان هم با همین ایدئولوژی مادری بازی می کند و آن را مورد سوال قرار می دهد. به اعتقاد من برگمان می گوید: چه کسی گفته مادر خوب مادر ذوب شده در فرزند است و چه کسی گفته همه باید مادر باشند؟ ماحصل این ایدئولوژی مادری چیزی نیست جز رنج آور کردن تجربه مادری برای برخی از زنان.

+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط نیلوفر   | 

درباب تئاتر متولد 1361

به تماشای تئاتر "متولد 1361" در تماشاخانه ایرانشهر رفتیم .. نمی دانم چرا اما خیلی وقتها گول می خورم و به تماشای تئاترهایی می روم که شاید بهتر باشد نروم .. اصولا از بزرگ نمایی هر چیزی بیزارم و این "متولد 1361" هم از همان دسته بزرگ نمایی شده هاست! .. خوشم نمی آید هر چی آدم معروف است مثل : فاطمه معتمد آریا (از قضا وقتی ما رفتیم تماشای تئ...اتر او جلوی ما نشسته بود) ، گلاب آدینه ، حسن فتحی ، صابر ابر و خیلی های دیگر می روند تماشای یک تئاتر و شاید یک کار خیلی بهتر از این را اصلا نبینند! .. بلیطش هم که خدا بدهد برکت بود 15000 تومان! ..


اما «متولد 1361»، روایت نسلی است که در میان آتش و خون جنگ به دنیا آمد و تاریخ پر تلاطمی را در سال 88 از پیش روی گذراند و هم اکنون برای فردای خود با پرسش های متعددی روبه روست؛ پرسش هایی که بدون شک، آقایان روسای جمهور تاکنون باید به بسیاری از آنها پاسخ می دادند .به هر حال به دیدن نمایش رفتیم! قصد پر گویی ندارم اما چندان خوشم نیامد چون :

ویژگی نوشته های نغمه ثمینی بی زمانی و بی مکانی است .. در نمایش "متولد 1361" هم با این بی زمانی و بی مکانی روبرو هستیم و با واگویه های مدام ذهنی کاراکترهای نمایش .. واگویه های بلند و کشداری که تلاش می کند به روانکاویِ تلخی و تاری بچه های متولد اوایل دهه 60 بپردازد .. اگرچه من فکر می کنم که سورئالیسم در تئاتر چیز دندان گیری از آب در نمی آید اما تصور من بر این بود که دهکردی برای به نمایش گذاشتن این واگویه های ذهنی روانکاوانه سعی کرد به سبکی سورئال تماشاچی را با نماد درگیر کند .. آمیخته بودن سورئالیسم با روانکاوی نیز کاملاً واضح و روشن است. سورئالیست ها با استفاده از تصاویر برآمده از ناخودآگاه آثاری را خلق می کنند که در نگاه اول هیچ پایه و اساس منطقی را نمی توان در آن یافت و اینجاست که بحث نماد و سمبل جدی می شود.سمبلیسم زبان ناخودآگاه است و آمیختن سورئالیسم با آموزه های فروید و یونگ که به سمبل شناسی مایه های ناخودآگاه پرداختند، شباهتهای زیادی را بین سورئالیسم و سمبولیسم (که در اواخر قرن 19 شکل گرفت) بوجود آورد.

بعضی ها استفاده بیش از حد از نماد را در سورئالیسم یک ایراد می دانند اما من تصور می کنم که اتفاقا استفاده از نمادهای بیشتر - چه در صحنه و چه در میزانسن های بازیگران - کمک بسیاری می کرد تا تماشاچی به ورطه ناخودآگاه پرتاب شود و با ذهنش بازی کند بدون آنکه احساس خستگی کند چرا که اصلا اساس سورئالیسم بر این است ... تلاش بی حد و حصر دهکردی برای منطقی نشان دادن کارش بر عکس سبک انتخابی او برای کار، او را بر آن داشت که نمادها و میزانسن های اندکی در کار خود به کار برد -تنهای ابژه های فیزیکی حاضر در صحنه فقط یک چمدان و یک عروسک بودند - در نتیجه در بیشتر صحنه ها تنها با یک سری دیالوگ ها کلیشه ای و شعارگونه و کشدار و گاها خسته کننده ای مواجه می شوی که از زبان شخصیت ها خارج می شود بدون اینکه از همه ظرفیت بازی آنها ، ظرفیت صحنه و غیره استفاده شود و تو به عنوان یک بیننده احساس می کنی آمده ای درد و دل گوش کنی آن هم از نوع کلیشه ای آن و نه تئاتر به معنای یک اتفاق دراماتیک تماشا کنی! شاید بهتر بود دهکردی این کار را با ابتکار و خلاقیت خود که تعریفش را از خواهرم نگار که 6 ماه شاگرد او بوده شنیده ام ، تبدیل به کار بهتری می کرد . شاید باید رئال کار می کرد اصلا! یا دیالوگهای را می برید ، یا میزانسن های بیشتری ابداع می کرد یا ....

پی نوشت :

به هر حال اگر پولش را دارید به تماشای این تئاتر بروید در غیر این صورت رک و رو راست پیشنهادش نمی کنم ... راستی ما اوایل دهه شصتی ها با همه غم و غصه مان آنقدرها هم بدبخت و تاریک نیستیم ها! :-) و همه ی دردمان هم درد عشق و خانواده نیست! نمونه اش من و رفقایم ، حالا که کودکیمان فدا شده به تعبیر ثمینی که شاید هم برای بعضی ها فدا نشده باشد!، و احتمالا به خاطر کودکی به فنا رفته مان انسان های بیماری هم باشیم!، البته نه همه ، لااقل سعی می کنیم سرخوشانک از بقیه عمرمان استفاده کنیم!:-):دی والله!:-)

+ نوشته شده در  ساعت 0:55  توسط نیلوفر   | 

میان رویا و واقعیت یا وقتی فانتزی فمنیستی من ترک بر می دارد

نیلوفر انسان
 
نمای اول: برای درمان غم های بزرگ زندگی و گره های بسته روانی ، شاید هیچ چیز بهتر از حرف زدن و سخن گفتن از آن رنج هایی که می کشیم و پرسش های بی پاسخ اطرافمان نباشد.در واقع خودمان را از حرف زدن و تغییر زاویه دیدمان ممنوع نکنیم که به قول ژیژک هر یک از چنین ممنوعیت هایی نوع خاصی از روان پریشی را به بار می آورد.این طور دغدغه هایمان را از سوبژکتیو بودن خارج کرده و وارد نمای ابژکتیو می کنیم.صداهایمان را بلند می کنیم و به گوش هم می رسانیم و به در خود فرو رفتگی روانپریشانه دچار نمی شویم.در این یادداشت می خواهم از فانتزی فمنیستی ام بگویم که گاهی احساس می کنم بر آن ترک نشسته..


نمای دوم: بی راه نیست اگر بگویم که من چند سالی است که از دریچه فمنیسم به دنیا نگاه می کنم.فمنیسم چهارچوب قاب زندگی من شده یا به عبارتی دیگر فمنیسم برای من بدل به یک فانتزی شده است. چیزی که به دنیای من معنی می بخشد و باعث می شود تا آخر بروم و بی معنی بودن سوال "چی می خواهی؟" ام را از دیگری بزرگ تاب بیاورم و برایش پاسخ داشته باشم.فمنیسم تنها چیزی است که مرا منسجم نگاه می دارد و مرا در عرصه نمادین هویت می بخشد و نگاه از چشم های آن است که به دنیای من معنا می دهد.سالهاست که بر اساس آن میل می ورزم.فانتزی من نمی تواند با جملاتی چون "برای دختر خوب نیست سیگار بکشه"،"خوب نیست زن رو حرف شوهرش حرف بزنه"،"بده اگه شوهرت از بیرون میاد براش غذا حاضر نکرده باشی"،"بالاخره هر کسی باید شوهر کنه" و هزاران جمله دیگر این چنینی پیوند بخورد چون فمنیسم به من یاد داده که نرم ها را بر نتابم و "از پیش تعریف شده ها" و ویژگی های فرهنگی منصوب به زن را نپذیرم و تا آخر بیاستم و تن ندهم چرا که با فانتزی من جور در نمی آیند و لنگ می زنند.من حتی در مو به موی زندگی شخصی خودم بر اساس این فانتزی میل ورزیدم.اما مدتی است که تصور می کنم فانتزی من ترک برداشته و پاسخ گوی سوالهای زندگی اطراف من نیست. امر واقع ذهنی و واقعیت موجود در اطراف در زندگی من انگار دارند یکی می شوند و نمی دانم که آیا می توانم این فاجعه را تاب بیاورم یا نه.شده ام مثل گربه های کارتونهایی که بی مهابا به دنبال موش می دوند ، بی توجه به پرتگاهی که پیش روی آنهاست و تا مدتی حتی وقتی زیر یاپشان هم خالی می شود نمی افتند و تنها زمانی سقوط می کنند که پایین را نگاه می کنند و می بینند که در هوا ایستاده اند."امر واقعی" درست زمانی که به پایین نگاه می کنند یادش می افتد که از کدام" قوانین مدام واقعیت" باید تابعیت کند.حالا برای من هم همین شده . یک جایی آن وسطها به پایین که نگاه می کنم انگار دارم با سر سقوط می کنم ... نگاه به زنانی که برای رهايی از ناامنی، بی‌ثباتی و اضطراب جامعه مصرفی پدرسالار به قلمرو زندگی روزمره پناهنده می‌شوند. چون زندگی روزمره به علت برخورداری از امور ثابت و يكنواخت، مطمئن‌ترين منبع القای حس امنيت و ثبات و آرامش است. برای همين می‌كوشند از يك سو با هر موضوعی كه به زندگی‌شان مربوط می‌شود به عنوان امر روزمره‌ای برخورد كنند؛ يعنی آن را به امر روزمره‌ای تبديل كنند. از سوی ديگر هر موضوعی را كه نتوانند به امر ثابت و ساكن و يكنواخت تبديل كنند از زندگی‌شان طرد می‌كنند تا هر چه بيشتر در روزمرگی زندگی غرق شوند...با نگاه به آنها گاه احساس سقوط وحشتناکی به من دست می دهد...


نمای سوم: زن ساکت است . متولد 1367. اهل رامهرمز استان خوزستان. بچه ای دارد یک ساله. کل 2 ساعتی که می بینمش دارد دنبال بچه می دود.شوهرش 27 یا 28 ساله است . بیژامه پوشیده و روی مبل نشسته در حالیکه پاهایش را کمی از هم باز کرده تا شاید مثلا بگوید خیلی مرد است . به بچه کاری ندارد . زنش ساکت است و روسری به سر دارد نه نظر می دهد و نه می خندد و نه صحبت می کند . دست راستش پر از النگوست و در حال ور رفتن با یک گوشی آخرین مدل. زن به بچه غذا می دهد و خودش درست و حسابی غذا نمی خورد . مرد اما حسابی می لنباند و کاری به زن و بچه ندارد.زن قرار است فردا به خرید برود و همین انگار نهایت خوشبختی اوست و مرد انگار دارد به او کمال محبت را می کند . و من دارم مدام به این فکر می کنم که جنبش ما تا به کجا پیش رفته ؟ آیا اصفهان و تهران و شیراز و کردستان و مشهد و رشت و چند کشور خارجی کفایت می کند برای نفوذ کمپین ؟ آیا ما اصلا می دانیم در نقاط جنوبی ایران و بسیاری دیگر از نقاط دور افتاده ایران وضع بر چه منوال است؟ آیا هوارهای ما برای تغییر قوانین به گوش این زنان می رسد و یا النگو و سکه آنها را کفایت می کند؟آیا در رویا به سر نمی برم؟من در برابر این واقعیت ها در کدام نقطه قرار دارم ؟ فمنیسم جوابگوی پرسش های من نیست ... امر واقع ذهنی و واقعیت زندگی اطراف من در هم فرو می روند و بر من نهیب می زنند که به واقعیت های دور و برم تن دهم ... فانتزی فمنیسم ، فانتزی فمنیسم ، فانتزی فمنیسم ....


نمای چهارم : زنی است جوان . 22 ساله . اهل تهران . مدتی است حال خوشی ندارد و دلیلش هم این است :" من دیگه دختر نیستم ، پرده ندارم." بکارتش را از دست داده و این برایش آخر دنیا است . تنها چاره کارش این است که هر طور شده آن پسر را راضی کند که با او ازدواج کند . پسر اما تلفن های دختر را جواب نمی دهد . گوشی را روی او قطع می کند و به او زنگ نمی زند . با او هم دلی نمی کند .من اسمش را می گذارم نوعی از تجاوز که در خارج از ایران به آن می گویند"تجاوزهای قرارهای آشنایی" یا "دیت ریپ"! برای او ازدواج به هر قیمتی مهم است . از 13 سالگی مادرش او را برای ازدواج بزرگ کرده و حالا این غایت زندگی اش است . من برای او از چه قانونی بگویم ؟ از کدام برابری حرف بزنم ؟ وقتی کلمات رد و بدل شده بین ما درست مثل اشیایی در فضا به این سو و آن سو پرتاب می شوند.گفتار بین ما غایب است ... من کجای این ماجرا هستم؟فمنیسم من کجاست؟اگر کسی هنوز بدنش را از آن خود نمی داند می تواند حقوقی را که برای او جنبه ذهنی دارند از آن خود بداند؟ ... فانتزی فمنیسم،فانتزی فمنیسم، فانتزی فمنیسم ....


نمای پنجم : 75 ساله است.از دست شوهرش عاصی است.می گوید 50 سال است که اذیتش کرده.به خانه ما آمده و من دارم از یکی از دوستانم برای او می گویم.اولین سوالی که از من می پرسد این است که ازدواج نکرده؟ و وقتی من می گویم نه چهره اش در هم می رود و یک طفلکی! نثار دوست غایب در مجلس من می کند در حالیکه خودش روزی صد بار به شوهرش فحش می دهد و نفرین نثارش می کند. آیا دانش فمنیستی من می تواند به او بفهماند که ازدواج آخر خوشبختی نیست؟ اگر او این را هضم نمی کند من چطور برای او از قوانین برابر و شروط ضمن عقد بگویم ؟... فانتزی فمنیسم،فانتزی فمنیسم، فانتزی فمنیسم ....


نمای ششم :زنی است 56 57 ساله . از هیچ مسئله اقتصادی ای در خانه خبر ندارد . و این را وظیفه خود نمی داند که خبر داشته باشد . شوهرش می گوید چه نیازی هست بداند ؟ هر وقت پول خواست من به او پول می دهم . من اسم این را می گذارم روسپی گری رسمی اما او هم این را و معنای این واژه را می داند ؟ توضیحات من بر او اثر نمی کند و هم چنان معتقد است که زن اگر شوهر داری بلد باشد اصلا نیازی نیست این چیزها را بداند. و من جوابی برای او ندارم . حرف مرا نمی فهمد و اسم آن را زن سالاری می گذارد. هیچ کنش ارتباطی ای بین ما بر قرار نمی شود . آیا راهی برای من باقیست؟ من کجا هستم ؟... فانتزی فمنیسم،فانتزی فمنیسم، فانتزی فمنیسم ....


نمای هفتم : ...

نمای هشتم : ...

نهم

دهم
.
.
.
می توانم این شمارگان را بسیار ادامه دهم . نماهای فراوانی از واقعیت در زندگی روزمره ما وجود دارند که گاه آبی می شوند بر آتش. از میان رفتن حائل جدا کننده بیرون از درون و تحمل فضای وهمی بیرون تاثیری هول آور بر انسان باقی می گذارد.اینکه آیا واقعا فانتزی من ترک برداشته؟آیا همه رویاهای من همیشه رویا باقی خواهند ماند؟آیا من حصاری دور خودم نکشیده ام و تصور می کنم که دنیا همانی است که از پس پشت قاب فانتزی فمنیستی من پیداست؟ نمی دانم! ابدا نا امید نیستم که فقط سر در گمم و نمی دانم کجا هستم؟!

نتیجه گیری : برای نتیجه گیری روده درازی نمی کنم و کوتاه می گویم. جامعه ایرانی پیچیده تر از آنی است که ما تصور می کنیم . بسیار پیچیده و گاه تاریک. با حرف و حدیث و گشتن در دایره خودمان و کارهای فرسایشی و لفاظی های تئوریک کاری نمی شود کرد . هیچ کاری .
+ نوشته شده در  ساعت 16:53  توسط نیلوفر   | 

حرف نا اندیشیده نداریم!حتی شما دوست عزیز!

گویا کیارستمی در مصاحبه اش با صدای آمریکا ژرف ساختهای ذهنی اش را درباره دنیای زنانه یک جا نثار بینندگانی کرده که از او سراغ یک روشنفکر را می گیرند! آسیه امینی هم پاسخی داده به او زیبا و بدون عصبیت و حب و بغض! این است که می گویم روشنفکر را روی آسمانها سراغ نگیرید گاهی همین نزدیکیها هستند! همین دور و برهای ما! همین آدمهای عادی ای که بزرگترین دغدغه شان کسب لقمه ای نان است! همینهایی که دور میزهای کافه ها نمی شینند و سیگار دود نمی کنند و حرفهای پر طمطراق نثار گوشهای مفت که تازه بعد هم تق روشنفکر نبودنشان در می آید یک جای کار!مصاحبه کیارستمی و یادداشت آسیه امینی عزیز را کپی پیست می کنم تا استفاده کنید!

---

آسیه امینی

عباس کیارستمی هفته گذشته روی فرش قرمز کن ظاهر شد تا جایزه بهترین بازیکن زن این فستیوال را برای بازیگر زن فیلمش به ارمغان بیاورد. پس از این حادثه مهم او در مقابل دوربین تلویزیون صدای آمریکا نشست به پرسش‌های خبرنگار این تلویزیون در مورد فیلمش پاسخ دهد.

پاسخ‌هایی که تنها به فیلم او و سناریوی این فیلم برنمی‌گردد، بلکه این فیلمساز برجسته ایرانی از برداشت‌هایش نسبت به دنیای زنانه و دنیای مردانه می‌گوید. اما بحثی را که او به اشاره‌ای از آن رد می‌شود بحثی است که ریشه‌ای‌تر از یک برداشت سینمایی و حتی ریشه‌ای‌تر از یک برداشت شخصی است.

عباس کیارستمی بر این باور است که برای مرد، کار حرف اول را می‌زند و مهم‌ترین علاقه یک مرد شغلش است. اما کار برای زن اختیاری است و تایید می‌کند که این زیباست. زن زیباست. زن انگیزه است برای کار مرد...

آنچه می‌نویسم نه از سر بغض و کینه است نه عصبیت. این یادداشت را پس از مرور چند باره مصاحبه آقای کیارستمی با صدای آمریکا می‌نویسم. مصاحبه‌ای که تلاش کردم با دوباره شنیدنش زوایای پنهانی را که ممکن بود گوش و چشم من از آن غافل مانده باشد، کشف کنم. اما عجبا که هیچ کشف تازه‌ای در آن نبود.

این‌که یک مرد ـ حتی از نوع هنرمند پرآوازه‌اش - از عدم فهم زن سخن گفته ‌باشد چیز عجیبی نیست. این که او از قول خودش بگوید دچار سو ‌تفاهم است عجیب نیست. عجیب اینجاست که سو ‌فهم خودش را به حساب همه بگذارد و بگوید که هیچ تلاشی برای فهم زن نتیجه نمی‌دهد.

فقط باید او را دوست داشت بدون این‌که او را فهمید. من متعجبم و نگران. نگران هم برای خودم که یک زنم، هم برای زنانی که در جامعه‌ای زندگی می‌کنند که نواندیش‌ترین مردانش چنین برداشتی از آن‌ها به عنوان یک انسان دارند و هم برای عباس کیارستمی.

برای فیلمساز نامداری که واژه واژه حرف‌هایش از رنجی نشان دارد که ما برجان داریم و او نمی‌شناسد. رنجی که او با آن هم ‌زیستی مسالمت‌آمیز دارد. رنجی که به آن قوام می‌دهد، رنجی به نام استبداد.

«واقع‌بینی این است که، من کارم بدان‌جا رسیده است که بدانم هیچ چیز در مورد زن‌ها نمی‌دانم. هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمی‌ده. راه حل نهایی به نظر من این است که تو دوست بداری بدون این‌که بفهمی. مشکل امروز بین زن و مرد عدم تفاهم است. و چیزی نیست که قابل فهم باشد. برای این‌که دنیای مشترکی نداریم. ما دنیای کاملا متفاوت داریم. شاید به هورمون‌ها مربوط است. شاید به مسوولیت‌های اجتماعی مربوط است. همان‌طور که می‌دانید علاقه مردها بیش از هرچیز به شغلشان است».

(و در پاسخ به کامنت واکنشی خبرنگار که زن‌ها را هم دارای همین ویژگی می‌داند): نه در آن‌ها قاعده نیست، استثناست. اگر دلشان نخواهد کار کنند می‌گویند ما می‌خواهیم یک مدت پایمان را بزنیم سینه دیوار و زنانگی کنیم. ما نمی‌خواهیم کار کنیم. و کاملا منطق دارند. ولی مردی که فکر کند می‌تواند مدتی تعطیل کند، اولین کسی که تعطیلش می‌کند همسرش است. چنین حقوقی برای مرد اصلا در جهان در نظر گرفته‌نشده. در طول تاریخ در نظر گرفته‌نشده. کار برای مرد چیزی مثل نفس کشیدن است. اختیاری نیست.

ولی کار برای زن هنوز اختیاری است و این زیباست اتفاقا به نظر من. هیچ نوع نگرش منفی، شرقی یا عصبی راجع به زن ندارم. زن زیباست.انگیزه ‌است برای کار مرد. یعنی کاری که مرد انجام می‌دهد اگر خوب انجام بدهد، بخش عمده‌ایش نشئت گرفته از انرژی‌یی است که از زن می‌گیرد. بنابراین چه جوری می‌توانیم فکر کنیم که زن و مرد در این زمینه هم مشترکند؟

من نمی‌دانم آقای کیارستمی  چه تلاشی برای شناختن زن کرده‌است؟ چه تلاشی برای شناختن مرد کرده‌است؟ چه ویژگی‌هایی را در این دو به قیاس گذاشته‌است؟ بر اساس چه منطق یا منبعی سخن می‌گوید؟ آیا منطق و منبع او تجربه‌های شخصی است؟ آیا ما می‌توانیم تجربه‌های شخصی‌مان را به حساب کل جهان بشری بریزیم؟ آیا مسئولیتی در برابر آن‌چه می‌گوییم متوجه ما نیست؟

من اگر در صف نانوایی مردی کنار دستم این حرف‌ها را می‌زد تعجب نمی‌کردم. اگر پدرجدم در صد سال پیش چنین می‌گفت تعجب نمی‌کردم. اما به خودم حق می‌دهم از عباس کیارستمی تعجب کنم. نه برای این که یک مرد است و در آن جامعه زندگی می‌کند، بلکه برای این‌که خواسته یا ناخواسته به یک طبقه روشنفکر تعلق دارد. او به عنوان یک هنرمند و به عنوان یک روشنفکر وظیفه دارد به تولید فکر و تولید اندیشه‌ای در جامعه‌اش قوام ببخشد که ساختارهای پوسیده اجتماعی را می‌شکند.

ما زنان به چه زبانی باید بگوییم اگر نخواهیم مرد از دامانمان به معراج برود؟ و اگر نخواهیم که نتیجه کار خوب آن‌ها از ما نشئت بگیرد چه باید کنیم؟!

آن‌چه او از آن به عنوان ویژگی‌های زنانه نام برده و آن‌را زیبا نامیده! نام دیگرش «تبعیض» است. وگرنه در هیچ جامعه برابری شما نمی‌توانید به عنوان یک زن، از کار دست بکشید، پا به سینه دیوار بزنید و به «زنانگی»تان مشغول شوید. در جامعه برابر شما حقوق برابر دارید و مسوولیت برابر. به عنوان یک انسان، نه مرد یا زن از شما تلقی واحدی وجود دارد. دنیای شما «متفاوت» نیست و هورمون متفاوت الزاما دنیای متفاوت غیرقابل فهم را موجب نمی‌شود. شما جهان مشترک دارید و حقوق برابر. بنابراین کار و هر فرصت دیگری در همین محدوده تعریف می‌شود.

البته فیلمساز نامی کشورمان در بخش دیگری از این مصاحبه چنین تفکری را از اساس توجیه می‌کند:

من آدم سرزمین محدودیت هستم. هزار تا سو ‌تعبیر هم از این شده. ولی من با محدودیت  واقعا مشکلی ندارم. حالا هر کسی هر چه می‌خواهد فکر کند. محدودیت‌ها در ذهن من ساخته‌شده. مربوط به حالا هم نیست. مربوط به این سی‌سال هم نیست. مربوط به قبل‌تر است. همه محدودیت‌های من از کودکی می‌آید...

من نمی‌دانم چرا آقای کیارستمی عزیز از واژه‌ها درست استفاده نمی‌کند؟ نام واقع بینانه‌تر (و نه بدبینانه‌تر) آن‌چه از آن سخن گفته‌است «استبداد» است. استبداد چیزی است که او محترمانه به آن محدودیت می‌گوید. استبداد چیزی است که می‌گوید با آن بزرگ شده‌است اگرچه با کلیت آن مشکلی ندارد.

استبداد چیزی است که نابرابری را رقم می‌زند و آن‌را توجیه می‌کند. استبداد است که حقوق یک فرد را به عنوان یک انسان کامل از او می‌گیرد و بعد به او می‌گوید تو به عنوان یک نیمه بشر، می‌توانی کار نکنی و کسی- مردی- هست که جور تو را بکشد. استبداد است که به او می‌آموزد در آزای حقوق از دست رفته‌اش می‌تواند دلبری کند (شما بخوانید انگیزه بدهد) و دستمزد بگیرد. می‌تواند متوقع باشد (شما بخوانید زنانگی کند). اما در ازای این توقع او رسما حقی نخواهد‌داشت.

استبداد است که ما را دچار سوء‌تفاهم می‌کند. چون در عین استبدادزدگی می‌خواهیم از بندها آزاد شویم. زیرا دنیای هنر دنیای تحمل‌ بند نیست. بنابراین دچار تناقض می‌شویم.

ممکن است عباس کیارستمی یا هر فرد دیگری یا هر مرد دیگری از تجربه شخصی‌اش سخن گفته‌باشد. اما آیا یک فیلمساز می‌تواند این همه به دور از واقعیت‌های عیان جامعه‌اش باشد؟ در زندگی شخصی همه ما استثناهایی هم هست. اما آن‌چه عمومیت دارد این است که تبعیض‌های ناشی از نابرابری است که زن را تبدیل به موجودی می‌کند که فقط زیباست و فقط انگیزه‌است برای این‌که مرد بتواند کار کند.

عجیب‌تر این‌جاست که ایشان با افتخار می‌گوید محدودیت را پذیرفته‌است. با آن کنار آمده‌است و مشکلی هم ندارد. عجیب است این! عجیب! ما در طول تاریخی که او از آن یاد می‌کند فقط محدودیت نداشته‌ایم. ما استبداد داشته‌ایم. اگر نمی‌تواند به هزار دلیل از این واژه استفاده کند، معانی و تعابیر را چرا تغییر می‌دهد؟

این‌که کسی زن را نمی‌شناسد برای این نیست که موجود ناشناخته‌ای است. بلکه برای این است که این موجود، امروز در تضاد با آن محدودیت (استبداد)ی است که اتفاقا آن‌را خیلی خوب می‌شناسد و با آن کنار می‌آید.

اما ما واقعا متفاوتیم. بزرگ‌ترین تفاوت من و شما در این است که من به عنوان یک زن آقای کیارستمی را خوب می‌شناسم. ادبیات او برای من لهجه‌ای آشناست. ادبیاتی است که با آن بزرگ شده‌ام. به این سی‌سال هم مربوط نمی‌شود. سال‌هاست در جامعه ما جریان دارد. ادبیاتی است که با آن قانون کشورم را نوشته‌اند. ادبیاتی است که با آن رادیو و تلویزیون کشورم اداره می‌شود.

ادبیاتی است که در مدرسه‌های کشورم، در کتاب‌ها و نشریات آن جریان دارد. من زبان او را می‌شناسم. برای این که استبداد است که مرا- زن را - نه به عنوان یک انسان که به عنوان انگیزه‌ای برای کار مرد و زندگی مرد می‌خواهد و آن‌را با توجیه این‌که «زیباست» قابل دفاع می‌داند. و متاسفم که نامدارترین مردان هنرآفرین کشورم همان ادبیات استبدادزده را تکرار می‌کنند.

اما دوست‌تر داشتم نامه‌ای می‌نوشتم که خطاب آن به آقای کیارستمی بود. دوست‌تر داشتم از او بپرسم چگونه یک هنرمند می‌تواند خودش را بتمامی در اختیار ساختارهای نادرست یک فرهنگ قرار بدهد و هیچ اعتراضی هم به آن نداشته‌باشد؟ دوست‌تر داشتم خطاب به او می‌گفتم در شما به عنوان یک مرد هیچ چیز ناشناخته‌ای وجود ندارد که ما زن‌ها ندانیم. اما به عنوان یک اندیشمند، به عنوان یک هنرمند، نمی‌توانم باور کنم کسی چنین به توجیه استبدادی بنشیند که در ما خانه کرده‌است.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

این هم مصاحبه کیارستمی که عبدالقادر بلوچ ، نویسنده ی وبلاگ بلوچ از فایل صوتی/ تصویری پیاده کرده است :

من تا بدینجا رسیده کار من که بدانم که هیچی در مورد زنها نمی دانم واقعاً. و هیچ تلاشی برای فهم زن جواب نمیده. راه حل نهایی به نظر من اینه که تو دوست بداری بدون اینکه بفهمی. راه حل در اینه. چیزی که به نظر من مشکل امروز، به نظر اومده مشکل عدم تفاهمه؛ و چیزی نیست که قابل فهم باشه. برا اینکه دنیای مشترکی نداریم. ما یک دنیای کا ملاً متفاوتی داریم. مربوط میشه مسائل هورمونی شاید. مسائل مسئولیتهای اجتماعی و کارهای زیاد. همونطور که میدونید علائق مردها بیش از هر چیز به شغلشونه. وابستگیشون به کاری که دارن می کنن...

خبرنگار: خوب زناهم همینطور

استاد: نههه در اونا استثنا است در اونها قاعده نیست. استثناست. اگر دلشون نخواد کار کنن با افتخار میگن ما یه مدتی میخوام پامونوبذاریم سینه دیوار و زنانگی کنیم و نمیخواهیم کارکنیم و کاملاً منطق دارن ولی مردی که فکر نکن... یعنی فکر کنه که میتونه تعطیل کنه اولین کسی که خودشو تعطیل می کنه همسرشه. همچی چیزی یا حقوقی برا مرد در جهان در نظر گرفته نشده در طول تاریخ فکر می کنم مرد وابستگیش به کار یک چیزی مثل نفس کشیدنه مثل اختیاری نیست ولی زن... کار برای زن هنوز اختیاریه و این زیباست اتفاقاً به نظر من. هیچ نوع و.. و.. نگرش منفی یا مذهبی یا شرقی راجع به زن نداره. زن زیباست. زن انگیزه است برا کار مرد. یعنی حتی کاری که مرد داره انجام میده اگر خوب انجام بده بخش عمده ایش رو نشئت گرفته از انرژی است که از زن می گیره. بنابراین چیزی نیست این فکر کنیم که زن و مرد در این زمینه هم مشترکن. یعنی قبول می کنم توافق می کنم اگر فکر کنین که آقایون هم به اندازه خانمها قابلیت عشق ورزیدن دارن و احساساتشون لطیفه. اگر این فکرو بکنین منم میگم خانمها به اندازه آقایون میتونن کار کنن.

خبرنگار زن: نه من اونو قبول دارم ولی تو یک جایی تو فیلمت یک مقدار تعجب کردم برا اینکه

اولاً زنه اسم نداره. کراکتر زن. و بعد در یک جایی اون خانم پیری که به این نصیحت می کنه میگه همینقدر خوشحال باش که شوهر داری بلاخره. این جمله یه مقدار برا من عجیب بود.

استاد: این جمله برا هر خانمی میتونه عجیب باشه بخصوص وقتی که شوهر داره. این جمله رو باید از خانمی پرسید. نه اینکه بپرسیم حتی در بیانشم وقتی نداره نمیگه ولی ما این موهامون رو تو آسیاب سفید نریختیم. بنابراین یه مقداری من بر اساس واقعیتهای دور برم می بینم. ازدواج برا یه زن یک امر حیاتیه. نمیتونم بگم، کاریم ندارم اگر زنام دشمن من میشن چکار کنم دیگه فرقی هم نمی کنه دیگه آخر کارمونه

خبرنگار زن: من هیچ زنی رو نمیشناسم که دشمن تو باشه

استاد: خوب حالا به هر حال...

مصاحبه تمام می‏شود با خنده‏های خبرنگار زن

+ نوشته شده در  ساعت 2:37  توسط نیلوفر   | 

قبله بمان!

زیباترین موسیقی زندگی ام

نتهای نفس های توست

بر بستر خوابت شباهنگام

که تو آهنگساز آنی

و شعرش زندگی است

و شب

آن روحانی ترین ساعات

زمان عبادت من است

به سوی قبله نفس های تو

قبله بمان تا ابد

که این روزها در گرداب بی قبلگی غوطه ورم

+ نوشته شده در  ساعت 2:29  توسط نیلوفر   | 

فیسک،رئالیسم و تلویزیون

فیسک در فصل دوم کتاب خود به بحث رئالیسم و تلویزیون می پردازد . به عقیده فیسک می توانیم تلویزیون را یک رسانه ذاتا رئالیستیک بخوانیم چرا که قادر است واقعیت در سطح اجتماعی را متقاعد کننده جلوه دهد.به اعتقاد او رئالیسم تنها به معنای وفاداری به یک واقعیت تجربی نیست بلکه مجموعه ای استدلالات قراردادی و عرفی است که توسط آنها و برای آنها واقعیت برساخته می شود.چیزی که واضح است این است که تلویزیون خودش را به عنوان تصویر بی واسطه واقعیت خارجی نشان می دهد. این نگاه بر رئالیسم تلویزیون اغلب توسط استعاره های فرانمایی یا بازتاب بیان می شوند-تلویزیون هم به عنوان پنجره ای برای فرانمایی جهان و هم به عنوان آیینه ای برای بازتاب واقعیت خودمان بر خودمان وجود دارد.حائز اهمیت است که در هر دوی این استعاره ها تلویزیون به عنوان رسانه غیر فرهنگی و غیر شخصی بازتولید می شود و در استفاده از آنها به روی انسان یا عاملیت فرهنگی در فرآیند نقابی کشیده می شود.این بدان معناست که بازنمایی ای که در لحظه ایجاد شده طبیعی می شود،بازنمایی ای که برای نشان دادن نتیجه فرآیند های طبیعی ساخته شده از امر واقع تاریخ و فرهنگ دور می شود و به طرف حقیقت جهانی حرکت می کند. اگر این استعاره ها را به این شکل نگاه کنیم عدم کفایت آنها برای توضیح روشی که در آنها تلویزیون جهان را بازنمایی می کند می یابیم.در حالیکه فیسک معتقد است که این واقعیت واقعیت ما است که بازتاب می شود نه خود واقعیت!به بیان دیگر واقعیت را مردم تولید می کنند و ابژه جهانی نیست که مردم تنها آن را از خارج مشاهده کنند. در واقع در این فصل فیسک به روش هایی اشاره می کند که در آن تلویزیون واقعیت را تولید می کند و تنها آن را بازتاب نمی دهد .

+ نوشته شده در  ساعت 13:29  توسط نیلوفر   | 

رسانه و حوزه عمومی

حوزه عمومي در عصر حاضر حوزه اي است كه ارتباط آزاد در آن رخ مي دهد. روزنامه ها و مجلات و راديو و تلوزيون رسانه هاي سيطره عمومي هستند.  در اين حوزه بحث هاي عمومي مربوط به موضوعات دولت مي باشد. سيطره عمومي  سياسي از طريق ابزار هياتهاي قانون گذار تاثيري نهادي بر دولت مي گذارند. سيطره عمومي مثل ميانجي بين دولت و جامعه است.

تحقیقات رسانه ای از مفهوم عرصه ی عمومی هابرماس جهت دستیابی به مقیاس و میزانی برای تشخیص انحراف از استانداردهای ایده ال دموکراسی گفتگوی استفاده می کنند.و با تمرکز بر جنبه های شناختی اخبار و ارتباطات موثر به مطالعه می پردازند. یورگن هابرماس در نظریه ی عرصه ی عمومی میان حوزه ی ادبی و حوزه ی سیاسی تمایز ایجاد می کند .خبرهای معمولی و هر روزه ای  را متعلق به حوزه ی عمومی سیاسی می داند و   حوه ی عمومی ادبی  به شکل روزنامه نگاری اجباری وقایع معمول  و اماده نیست  پهنه ای برای تفکرات عمیق است

 این مقاله  مفهوم فضای عمومی ادبی را امروزی می کند بگونه ای که مفهوم مبسوطی از حوزه ی عمومی فرهنگی را که تمامی محدوده رسانه و فرهنگ  عمومی  را شامل می شود  را در برمیگیرد. این مفهوم به مفصل بندی  اصول سیاست –عمومی/خصوصی-(بعنوان زمینه بحث و گفتگو) . مباحثه در مورد اسلوب های موثر ارتباطی( زیبایی شناختی -هیجانی) ارجاع دارد.

 3 حالت و ساختمان سیاسی در رابطه و وابستگی با حوزه ی فرهنگی تشخیص داده شده و پیرامون انها ارزشیابی صورت گرفته است.

 1-پوپولیسم غیرانتقادی

2- براندازی رادیکال

3- مداخله انتقادی

هابرماس از چيزهاي مختلفي براي توضيح پديده سيطره عمومي استفاده مي كند. سيطره عمومي هابرماس يكي از مقوله هاي مهم فهم جامعه مدرن است. يعني جامعه بورژوايي بين 1700 تا 1974.

در اين دوره سيطره خصوصي خانه و خانواده و سيطره عمومي فعاليت هاي سياسي مشترك  بود و اين تقابل از قديو بين سيطره عمومي و خصوصي وجود داشت. چيزي كه امروز سيطره عمومي مي دانيم اولين بار در جامعه سرمايه داري بوجود آمد كه حوزه اي بين دولت و جامعه است. كاركرد سيطره عمومي بحث عقلاني شهروندان درباره مسايل رفاه عامه در فضايي بري از هر نوع تضييعا و محدوديت ها است و اين كاركرد براي جامعه امري حياتي است.

مفهوم حوزه عمومي هابرماس متوجه نهاد است كه از مشاركت مردم بوجود مي آيد. دولت و سيطره عمومي با هم دشمن هستند.

البته چيزي كه هابرماس مطرح مي كند در جامعه غربي قابل بحث است ولي براي درك روابط سيطره عمومي و خصوصي در جامعه ما نياز به  اتخاذ رويكردهاي ديگري نيز هست.

+ نوشته شده در  ساعت 11:58  توسط نیلوفر   | 

تلفن های همراه و تغییر در خود

استفاده از تلفن های همراه فضای مستقلی را برای استفاده کنندگان آن به وجود آورده است.تلفن همراه دیگر تلفنینیست که به فضا ارتباط داشته باشد.ابزار ارتباط است بدون آنکه به فضای ویژه ایمربوطباشد.تلفنی است که به شکلی خاص تنها به فرد مربوط می شود.این نشان می دهد که فرایند فرد سازی یک قدم به جلو برداشته است.ارتباطات توسط ساختارهایی که سوژه عضو آنهاست دیگر کنترل نمی شود. لکه دموکراتیزه و فردی شده و به شکل افقی درآمده است. پلانت در یک مطالعه نشان داده است که چطور جوانان ژاژنی از کیتایی خود استفاده می کنند تا زندگی خودشان را در نزد خانواده هایشان مبهم کنند.

تیلور و هارپر در یک مطالعه نشان دادند که چگونه سرویس پیام کوتاه در میان جوانان به عنوان یک هدیه ماوضه می شود و آنها را وارد یک کردار اشتراکی کاملا پذیرفته شده می کند که همان رد و بدل هدایاست.پس شکی نیست که تلفن ها وارد کردارهای افراد در فرهنگشان شده اند.

استفاده از این تلفن های همراه باعث شده است تا نهادهایی که زندگی چنین افرادی را نظارت و هدایت می کردند قدرت خود را از دست بدهند.چرا که توانایی خود را برای تاثیر گذاری بر جریان اطلاعات میان اعضایشان و یا میان اعضاء و افراد سایر نهادها از دست داده اند.

کاشمن نظریه پردازی است که از چیزی به نام خود خالی صحبت می کند.بر طبق نظریات این نظریه پرداز این نوع تولید هویت می تواند تجربه ای باشد که آن را می توان در طبقات متوسط و بالای جامعه آمریکا و در غیاب معنا، سنت و کنش اجتماعی مشترک یافت.این کمبود تعلق فرد به گروهی خاص در عصر تکنولوژی و نبود هویت جمعی مشترک گرسنگی روحی خاصی را در میان افراد ایجاد می کند که از طریق مصرف گسترده کالاها و خدمات آن را جبران می کند.

اما در عین حال این خود خالی در تجربیات روزمره خودش به اطلاعات گوناگون و وسیعی نیاز دارد که رفتارش را هدایت کند.پس ر دسترس بودن مدام تلفن های همراه این اشباع اجتماعی را به وجود می آورد و از آن طرف خود اشباع شده ای در فرد ایجاد می شود.

به نظر می رسد که کلا تکنولوژی پدیده ای است متناقض!

+ نوشته شده در  ساعت 11:45  توسط نیلوفر   | 

مردم از ازدواج موقت می گویند

این گزارش رو ۲ سال پیش برای صفحه جامعه روزنامه اعتماد نوشتم..آن موقع ها که بحث ازدواج موقت مثل این روزها بالا گرفته بود..حالا بحثهایی مثل این و این و همین طوری این یکی باعث شد این گزارش رو دوباره و بعد از ۲ سال بگذارم توی وبلاگ..شاید برخی از قسمتهای گزارش در قانون مصوب این روزها مرتفع شده باشد اما در اصل گزارش از دیروز تا امروز تفاوت چندانی ایجاد نشده و گزارش تازگی خودش را دارد..هیچ قضاوتی در این باره نمی کنم و فقط شما رو به خوندن گزارش که اون هم فقط دربردارنده نظرات تعداد کمی از مردم هست دعوت می کنم


مردم از ازدواج موقت می گویند

نیلوفر انسان

این روزها شاید کمتر پیش می آید که در جمع بیش از 2 نفر باب صحبت باز شود و حرفی از ازدواج موقت به میان نیاید . ازدواج موقت موضوعی است که این روزها بسیار چالش بر انگیز شده و نظرات موافق و مخالف بسیاری را بر انگیخته است . اما تنها نگاه کارشناسان به این موضوع کافی نیست .  در گفتگویی با مردم به بررسی نگاه آنها به این موضوع پرداختم چرا که پیش از رواج رسمی هر طرحی ، باید توان جامعه و ظرفیت پذیرش آن را برای قبول آن طرح به ترازوی سنجش سپرد .

***

"جوانان از صیغه استفاده نخواهند کرد چرا که روند خودشان را دارند و اساسا ، به ویژه دختران جوان ، از این نوع ازدواج استفاده ای نمی کنند ."

اینها سخنان زنی است 46 ساله . زهرا حق دوست که کارشناس ارشد روانشناسی است در ادامه سخنان خود اضافه می کند که با تعدادی از پسران جوان صحبت کرده است و دیده که چطور نشر خبر مربوط به ترویج ازدواج موقت بازخورد منفی در میان آنها داشته است . او می گوید : " دختران به علت ضروریاتی که تا قبل از این هم با آن مواجه بوده اند تن به چنین کاری نمی دهند و پسران هم همین طور ." به عقیده این روانشناس شاید آنقدر رابطه میان دختران و پسران غیر جنسی و کم رنگ شده است که آنها دلیلی نمی بینند برای آشنا شدن با یکدیگر از چنین ابزاری استفاده کنند.  

به گفته این روانشناس در صورت ترویج ازدواج موقت فاجعه ای برای خانواده ها ایجاد می شود چرا که مردان متاهل نیز از این موضوع استفاده می کنند و بنای خانواده سست تر می شود در حالیکه به عامل این سست شدن بنای خانواده جنبه قانونی هم داده شده است و کودک آن خانواده بیشترین ضرر را می بیند. 

او در ادامه با اشاره به مبنای تاریخی ازدواج موقت یا همان صیغه به ضرورت آن در دوران جنگهای زمان پیامبر اکرم ( ص ) اشاره می کند و با توجه به بی شوهر ماندن زنان در آن دوران این موضوع را ضرورتی مقتضی آن زمان تعریف می کند . به عقیده وی نیز باید ابتدا دید چقدر جوانهای جامعه آمادگی پذیرش این موضوع را دارند و شاید این موضوع اصلا برای آنها جالب هم نباشد .

اما زنی 74 ساله و خانه دار معتقد است که این مسئله را حتی امثال من هم که سن بالایی دارند قبول ندارند . او معتقد است که این کار نوعی فحشاء است .به نظر وی در این کار از زنان سوء استفاده می شود و بعد از مدتی وقتی کار به جدایی کشید این زنان هستند که آسیب بیشتری به آنها وارد می شود و سر خورده می شوند . او دست آخر می گوید : " یک کلام ختم کلام ؛ این چنین ازدواج هایی اصلا قابل قبول نیست ! "

اما عقیده این مادربزرگ 74 ساله ، بر خلاف نظر رهام است . این پسر 18 ساله می گوید : " ازدواج موقت پیشنهاد خوبی است چرا که قبل از ازدواج دائم فرد یک تجربه خوب را خواهد داشت و این تجربه با یک دوستی معمولی ،فرق بسیاری دارد و قطعا تفاوت بسیار زیادی میان این دو وجود دارد . "

 از او می پرسم این به این معناست که تو از طریق ازدواج موقت با همان فرد به ازدواج دائم خواهی رسید؟پس از کمی درنگ می گوید : " این کار را کمی مشکل می کند چون ممکن است با همان فرد ازدواج دائم داشته باشی و یا ممکن باشد که با فرد دیگری ازدواج کنی و فکر می کنم پذیرش این موضوع برای خانمها سخت تر باشد ."برای این پسر 18 ساله تعهد قانونی موجود در ازواج موقت مهم به نظر می رسد چرا که در بخشی از صحبتهایش به این موضوع اشاره کرد که در دوستی ساده میان دختر و پسر یک تعهد قانونی وجود ندارد اما ازدواج موقت کمی کنترل شده و رسمی تر است .  او اضافه می کند که در صورت وجود این قانون باید منعی برای مردان متاهل در نظر گرفته شود چرا در غیر این صورت ، این کار بی بند و باری را رواج می دهد .

مردی 85 ساله نیز تا حدودی نظر مثبتی به ازدواج موقت دارد اما آن را تنها مناسب زنان می داند و نه دختران  . او معتقد است که ازدواج موقت برای زنانی است که یک بار ازدواج کرده اند و شوهرشان را به هر دلیلی از دست داده اند و سرپرست و منبع در آمدی هم ندارند. این زنان برای اینکه مجبور به تن دادن به هر کاری نشوند می توانند ازدواج موقت بکنند .  اما اگر این نظر در جامعه انتشار پیدا کند و قانونی شود ممکن است که از برخی از دختران جوان و مجرد در این میان سوء استفاده شود .

زنی 50 ساله و خانه دار نیز نظر مساعدی نسبت به ازدواج موقت ندارد . او معتقد است که این کار فحشای رسمی است و هیچ دردی را هم دوا نمی کند . او با اشاره به مطلبی که همان روز در یکی از روزنامه های صبح در صفحه ویژه ازدواج موقت * خوانده است می گوید : " امروز در یکی از روزنامه ها خواندم که در دفتر خانه ای افراد برای صیغه به هم معرفی می شوند و در این میان زنان یائسه به گفته دفتر دار آن دفتر خانه به پسران جوان و بی پول معرفی می شوند. این نگاه بک نگاه کاملا جنسی و کالایی به زنان می باشد که عامل باروری را در آنها حتی ملاکی برای صیغه در نطر می گیرند . این نگاه ، نگاه خیر خواهانه ای نیست و نه تنها حرمت زن را می شکند و پایه های خانواده را سست می کند بلکه فحشاء را هم زیاد خواهد کرد . " 

نگار 18 ساله نیز مخالف ازدواج موقت بوده و معتقد است که این طرح در صورت قانونی شدن بر عکس آنچه که به نظر می رسد فساد را افزایش می دهد . او می گوید : " مردانی هستند که با وجود داشتن خانواده باز هم به دنبال صیغه هستند و در صورت قانونی شدن این نوع ازدواج آنها نیز به کارشان وجهه قانونی می دهند و به این ترتیب زندگی خانواده های بسیاری از هم می پاشد . " به عقیده او برای جوانان نیز این طرح چندان نمی تواند کار آمد باشد و البته انتخاب انجام ازدواج موقت در میان جوانان بیشتر به عقیده خود آنها بستگی دارد اما به هر حال در این طرح با زنان مانند یک کالا برخورد می شود و به زنان در این میان آسیب وارد می شود و در حالیکه که رابطه سالمی هم میان دو نفر وجود داشته باشد نگاه جنسی وارد رابطه شده و تنها کام گرفتن در یک رابطه نمود میابد .

روشنک 22 ساله نیز می گوید شدیدا با این کار مخالف است . تاکید او بر لفظ شدیدا نشان می دهد که به شدت از مطرح کرده عمومی چنین طرحی رنجیده است . او می گوید : " این کار ترویج فساد است . ضرورت آن در زمان پیامبر هم کاملا مشخص است . فکر نمی کنم این روزها چنین ضرورتی وجود داشته باشد و لازم باشد که قانونی به وجود بیاید که این اجازه را به همه بدهد که بتوانند روز به روز شریک زندگی خود را عوض کنند . این چه قانونی است ؟! " او اضافه می کند که در صورت قانونی شدن این مسئله قبح خیانت به همسر از میان می رود و اگر تا کنون این کار برای عده ای قباحت داشته است از حالا به بعد دیگر مردان متاهل بسیاری نیز جسارت این کار را پیدا می کنند و با خیال راحت دست به ازدواج موقت می زنند . 

روشنک همراه مادرش بود پس فرصت را غنیمت شمردیم و نظر مادر را نیز جویا شدیم . مادر این دختر جوان که می گوید 51 سال سن دارد معتقد است که ازدواج موقت به هیچ وجه طرح جالبی نیست چرا که فرهنگ ما را ندیده گرفته است . او چنین ادامه می دهد : " تا کنون شنیده ایم که قانون باید یک قدم از فرهنگ جامعه جلوتر باشد نه اینکه هنوز اصلا فرهنگ رابطه دختر و پسر چندان جا نیفتاده ما بیاییم و یک دفعه 2 پله هم بالاتر برویم و کار را به ازدواج موقت بکشانیم که خود یک نوع ترویج فحشاء است  . این چه قانونی است که فرهنگ ما را می خواهد نا دیده بگیرد ؟ در فرهنگ ما دختر باید در هنگام ازدواج باکره باشد ! حالا با برچسب قانونی هم مشکلی حل نمی شود که ؟! دختر باید هنگام ازدواج شرافت خود را حفظ کرده باشد !" او در ادامه اضافه می کند که این چگونه نظری است که در تضاد کامل با طرح مبارزه با بد حجابی قرار دارد ؟! نه به آن و نه به این !  

آزاده 24 ساله که کارشناس علوم سیاسی است نیز علاوه بر آنکه مخالفت شدید خود را با صیغه اعلام می کند به نکته جالبی اشاره می کند . او می گوید : " ترویج بی بند و باری توسط ازدواج موقت که سر جای خود ، اما در این میان با کودکان بی هویتی که احتمالا حاصل این ازدواجها خواهند بود باید چه کرد ؟ آیا سرنوشت این کودکان مهم نیست ؟ چرا تنها به صورت مساله می اندیشیم ؟ به فرض هم که مسئله نیاز جنسی مرتفع شد برای مسئله بعدی که احتمالا متولد شدن کودکانی است که از هیچ حقی بر خوردار نیستند چه راهکاری می اندیشیم ؟ !"

پس از شنیدن این نظرات موافق و مخالف ، به سراغ زن و مردی رفتم که پیش از این ازدواج موقت را تجربه کرده اند . گلناز 35 ساله 18 ساله بود که ازدواج دائم کرد و 3 سال پیش با داشتن یک فرزند از همسر خود جدا شد . او پس از جدایی از همسر خود به ازدواج موقت مردی درآمد که متاهل است . گلناز می گوید : " همسر اول من هیچ محبتی به من نشان نمی داد . از خرج کردن پول در هراس بود . هیچ گاه از من قدر شناسی نمی کرد . اما از وقتی که به ازدواج موقت درآمده ام می فهمم که طعم کلام محبت آمیز و عاشقانه چقدر شیرین است. "

او که برای فرار از محیط نا مطلوب خانه در سن 18 سالگی تن به ازدواج داده است اضافه می کند که : " تنها مسئله عشق و محبت نبود که مرا به این کار وا داشت ، بلکه پس از جدایی از همسر اولم پدر و مادرم مرا طرد کردند. من تا چه زمانی می توانستم در منزل دوستانم زندگی کنم ؟ به هر حال من هم باید سر پناهی برای خود می ساختم . " 

اما حسین که مردی است 56 ساله علاوه بر آنکه یک همسر دائمی دارد ، همسر دیگری نیز دارد که به گفته خودش به ازدواج موقت (صیغه) 99 ساله با او درآمده است . او می گوید : " همسر اولم را دوست دارم اما  از لحاظ جنسی با او ارضاء نمی شدم . نمی توان میل جنسی را نادیده گرفت ."

از او می پرسم که چرا به جای صیغه دست به عقد دائم این زن نزده است و اضافه می کنم که هر چند این به معنای آن نیست که با چند همسری موافق باشم اما می خواهم دلیل شما را از انتخاب اینگونه ازدواج بدانم ؟ و او پاسخ می دهد : " برای اینکه دوست دارم از لحاظ اخلاقی به همسری متعهد باشم که عاشقانه با او ازدواج کردم و نه به کس دیگری . هر چند که برای همسر موقت خود نیز احترام قائلم اما عشق چیز دیگری است !  "

پرسشم را ادامه می دهم و می گویم که این چه نوع عشقی است که مرزو قانونی ندارد ؟ و او می گوید : " عشق به سبک خودم ! "

پا نوشت :

*اشاره این خانم به صفحه ویژه اردواج موقت در روزنامه هم میهن ، مورخ یکشنبه 20 خرداد 86 مطلبی با " ازدواج موقت کسب و کار ماست" است.

منتشر شده در روزنامه اعتماد به تاریخ ۲۶/۳/۸۶

+ نوشته شده در  ساعت 13:20  توسط نیلوفر   |